محمد
چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲، 12:6
از اینکه وسط بازار بین شلوغی میتونستمقدم بزنم حس خوبی داشت :)،وقتی رفتم روی ترازو و اونم وزنم رو نگاه میکردشرمنده شدماون حجم سیری منو وزن میکرد
محمد
سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲، 20:57
میگه برو ولی حواست به من باشه !این لذت بخش ترین قسمت داستانه،میگه رسیدی خونه بهم یه پیام بدهمنم همیشه یادم میرهولی خودش زنگ میزنه ببینه رسیدم :)،چقد آدما عجیبن